[rank_math_breadcrumb]

دربـاره نی‌نی لاو

ABOUT NINILOVE

داستان کوآلا کوچولو و باغ جادویی نی نی لاو

روزی روزگاری، در دل جنگلهای سبز و آرام استرالیا، کوآلا کوچولوی کوچکی زندگی می‌کرد. اون با مادرش در کنار حیوانات دیگر جنگل زندگی شاد و خوشحالی داشتند. هر روز صبح با خز نرم و خاکستری‌اش از درخت‌ اکالیپتوس بالا می‌رفت و در حالی که مشغول خوردن برگ‌های اکالیپتوس بود، با دوستانش بازی می‌کرد.
اما یک روز، وقتی از خواب بیدار شد، رو پوستش احساس سوزش و خارش و کمی خشکی کرد.
مامان کوآلا کوچولو هم متوجه قرمزی پوستش شدو خیلی زود دست بچه‌اش رو گرفت و بهش گفت:
“بیا با هم بریم به باغ جادویی،اونجا کسایی هستن که می‌تونن کمکت کنن”

کوآلا کوچولو با تعجب پرسید:
“مادر! چرا منو به باغ جادویی می‌بری؟ اونجا کجاست؟”
مامان لبخند زد و گفت:
“صبر کن تا خودت ببینی”.
با هم وارد باغی شدند که پر از گل‌های خوشبو و رنگارنگ بود. صدای پرنده‌ها و نسیم ملایم 
در فضا پیچیده بود.
در ورودی باغ، جغد دانایی روی شاخه‌ی یک درخت نشسته بود. او عینک گردی به چشم داشت
 و کتاب قطوری در دستش بود.

جغد دانا گفت: “سلام کوچولو! من جغد دانا هستم، نگهبان میکروبیوم پوستت! می‌دونی میکرو بیوم چیه ؟ روی پوستت موجودات کوچولوی مفیدی زندگی می‌کنن که کمک می‌کنن پوستت سالم بمونه. وقتی اون‌ها ناراحت بشن، پوستت خشک می‌شه، می‌سوزه یا می‌خاره. من اینجا هستم تا تشخیص بدم چه چیزی باعث ناراحتی‌شون شده و کدوم گل‌ها می‌تونن کمکت کنن”. کوآلا کوچولو با چشمانی پر از شگفتی گفت: “واقعاً روی پوستم دوست‌های کوچولویی زندگی می‌کنن؟” جغد دانا خندید و گفت: “بله! و ما باید با مهربونی ازشون مراقبت کنیم”. سپس جغد دانا  با نوک بال‌هایش مسیر گل‌ها رو نشون داد و گفت: “برو ببین کدومشون می‌تونن بهت کمک کنن”. اولین گلی که کوآلا کوچولو رو دید، گل اسطوخودوس بود. رایحه‌ی آرامش‌بخشش  کوآلا کوچولورو آرام کرد. اسطوخودوس گفت: “من کمکت می‌کنم راحتر بخوابی و پوستت آروم بشه”. بعد، به سراغ آلوئه‌ورا رفتند. او با برگ‌های سبز و آبدارش گفت: “من خنکت می‌کنم و به پوستت نرمی و لطافت می‌دم.“

کمی جلوتر، جوجوبا ی درخشان با دانه‌های طلایی‌اش گفت: “من پوستت رو تغذیه می‌کنم و مثل یک محافظ ازش مراقبت می‌کنم.”
در کنار جویبار، بابونه با صدای لطیفش گفت: “من پوستت رو آروم می‌کنم، مخصوصاً وقتی که پوستت بخاره یا حساس شده باشه.”
کنار درختی بزرگ، گل گاو زبان با مهربانی گفت: “من کمک می‌کنم پوستت لطیف‌تر بشه و خشکی‌هاش از بین بره”.
آرنیکا که کنارش ایستاده بود، گفت: “اگه زمین خوردی یا پوستت زخمی شد، من به ترمیمش کمک می‌کنم”
و در انتهای باغ، گل آفتاب‌گردان با درخشش طلایی‌اش گفت: “من گرما و انرژی آفتاب رو به پوستت هدیه می‌دم و باعث می‌شم همیشه شاداب باشی”.

کوآلا کوچولو با چشمانی پر از شادی رو کرد به مامانش و گفت: “مامان! چه خوب که منو به باغ جادویی نی‌نی لاو آوردی. من با کلی دوست خوب آشنا شدم و حالا پوستم هم دیگه نمی‌سوزه”!
مامان کوآلا کوچولو لبخند زد و گفت: “چون محصولات نی‌نی لاو فقط از چیزای خوب درست شدن و خبری از چیزهای سمی نیست. عشق، علم و طبیعت کنار هم هستن تا از پوست تو
 مراقبت کنن — حتی از اون دوست‌های کوچولویی که اسمشون میکروبیومه”
از آن روز به بعد، کوآلا کوچولو قصه ما هر شب قبل از خواب، با لبخند و آرامش، به یاد باغ جادویی نی‌نی لاو و دوستانش و جغد دانا  می‌افتاد و با خیال راحت می‌خوابید….